روزی که مامانی رفت
سلام دختره نازه خیلی وقته برات چیزی ننوشتم
روزای سخت و تلخی میگذرونم مامانی خوب و مهربون از پیشمون رفت خیلی ناگهانی اونم وقتی من فقط 4 ماه بود که مامان شده بودم
روز قبلش یعنی درست 2 ماه پیش همچون روزی مهون ما بودن کلی خوش گذشت ولی هر کار کردم شب نموندن با بابا محمد بردیم رسوندیمشون خونه بابایی برامون آب طالبی درست کرد تو انقدر نگاه کردی که مامانی با قاشق یکم بهت داد و تو اولین چیز بود که خوردی بعد اومدیم خونه فرداش هم همه چیز خوب بود عصری با مامانی حرف زدم بدون این که بدونم قرار 1 ساعت بعد از پیشم بره .تلفن زنگ زد بابا بردشت بابایی بود گفت حال مامانی بد بابا گفت زود حاضر شو حال مامان وایییییییییییییییی مردم انقدر خودو زدمو و صورتمو کندم وقتی رسیدیم امبولانس دم در بود وای که تصور این روز چقدر تنمو لرزونده بود از آقا پرسیدم مامانم خوبه هیچی نگفت فهمیدم چه خاکی به سرم شد ولی نمیدونم چرا انگار چیزی نشده بود نه اشکم میاومد نه جیغ هیچی حتی نتونستم صورت ماهشو ببینم فقط اروم کنارش خوابیدمو بغلش کردم از فرداشم چیز زیادی یادم نیست دلم نمیخواد زیاد حرفی بزنم چون حالم بد میشه
از شما هم بگم که کلی اذیت شدی همش تو بغل بقیه بودی شیر خشک هم نمیخوردی بمیرم برات خیلی اذیت شدی تمام بدنت دونه ریخت 7 بار دکتر بردیمت تازه الان یکم بهتر شدی
روز 9 تیر واسه اولین بار برگشتی .26 مرداد که بردمت دکتر دیدم میتونی بشینی و من خبر نداشتم باید مامان ببخشی واس کم حوصلگی هاش .وزنت تو 6 ماهگی 7 کیلو و قدت 65 ودرو سرت 42 بود .واکسن 6 ماهگیت هم زدیم خودمو و بابا بردیم اخه مامانی نبود که ببرت خدارو شکر اصلا اذیت نشدی خدا دلش بهم سوخت .از 27 مرداد هم غذاتو شروع کردم که شما عاشق غذا خوردنی و ظرف غذاتو میبینی کلی غر میزنی که زود بهت بدم و فرصت نمیدی سرد بشه و چه لذت بخشه غذا دادن بهت.الانم تو بغلم داری غر میزنی و خیلی لوس شدی و نمیزاری من به هیچ کاری برسم همش باید کنارت باشم اینم بگم که عاشق حموم هستی تا آب میریزم روت میخوابی انقدر هم خوابت سنگین میشه که هر کاری میکنم بیدار نمیش دیگه این که تمام سعیتو میکنی که سینه خیز بری ولی نمیتونی و عقبی میری و قل میخوری .راستی خاله الهام اومد ایران واسه مامانی و کلی عاشقه تو شده توم خیلی دوسش داشتی و همش براش میخندیدی
دختره نازم خدارو واسه داشتنت شکر میکنم اگه نبودی نمیدونم چه میشد ببخشید خیلی بد و خلاصه نوشتم حال روحیم اصلا خوب نیست
این چند وقت زیاد ازت عکس ننداختم ولی یه چندتایی هست که برات میزارم .
اول یه عکس از مامانی و بابایی و بابا محمدتو اصفهان یادش بخیر



عاشق این عکستم


چندتا عکس هم دیروز ازت انداختم با گوشیم زیاد کیفیتش خوب نیست ولی برات میزارم





روزی که مامانی رفت
